زال و سیمرغ

خرید بک لینک

وقتی کودک به دنیا آمد تنش مثل نقره و موهایش مثل برف سفید بود . سام و همسرش از این موضوع بسیار ناراحت شدند و تصمیم گرفتند تا کسی نفهمیده به جایی ببرند که چشم هیچ کس به آن پسر نیفتد. به فرمان سام دو مرد شبانه نوزاد را از شهر بیرون بردند آنها کودک را روی سنگی پایین کوه البرز گذاشتند و برگشتند . کودک بی گناه دو روز آنجا بود از شدت گرسنگی داشت تلف می شد که روز سوم سیمرغ که برای شکار از آشیانه اش بیرون آمده بود، او را دید. مهر کودک به دل سیمرغ افتاد . سیمرغ طفل را به آشیانه اش برد،به کودک غذا می دادعاز او خیلی خوب مراقبت میک رد زبان آدم ها و هر علم و دانشی که وجود داشت را به او یاد داد سیمرغ نام کودک را دستان گذاشت حالا دستان جوانی قدرتمند و بسیار نیروند شده بود. روزی از روزها کاروانی از کنار کوه البرز می گذشت یکی از مسافران کاروان،آشیانه ی سیمرغ را دید. آن را به دیگران نشان داد. روی قله ی ک وه آشیانه ی سیمرغ قرار داشت که درکنار آن جوانی بلند بالا با موهایی سفید ایستاده بود.

حالا تمام شهر پر شده بود از حرف وان بلند بالای سپید موی بالای کوه البرز ، خبر به گوش سام رسید .سام به یاد کودک سپید مویش افتاد با خود گفت :آیا این جوان کودک من است ؟ او یک شب خواب دید که مردی سوار بر اسب نزد او آمد و به او مژده داد اکه فرزندش زنده است .س ام ، خوابش را برای پیرمردی دانا و پرهیزگار تعریف کرد پیرمرد به او گفت نزد خدا از کار بردی که در حق فرزندش کردی توبه کن و بعد برای پیدا کردن فرزندش به کوه البرز برو سام به همراه سپاهیانش به طرف کوه البرز حرکت کرد وقتی به پایین کوه رسید ،فرزندش خود را دربالای قله دید خواست از کوه بالا برود ولی نتوانست او دستانش را روبه آسمان بلند کرد و گفت :خدایا فرزندش را به من برگردان . سیمرغ که از بالای که نظاره گر ماجرا بود،رو به دستان کرد و گفت : پدرت به دنبال تو آمده ،می خواهی تو را نزد او ببرم ؟دستان اشک درچشمانش حلقه زد واز رفتن به نزد پدرش امتنا ورزید . سیمرغ به سام گفت: تو فرزند سام فرمانروای زابلستانی . تو بعد از پدرش فرمانروای آنجا خواهی شد برو آنجا را ببین . اگر خوشت نیامد می آیم و تو را به اینجا بر می گردانم . سپس یکی از پرهای اخود را کند و به دستان داد و گفت :همیشه این پر را همراه داشته باش . هر وقت به کمک من احتیاج داشتی ،این پر را آتش بزن،من فوراً نزد تو می آیم با یانح رف ها دل دستان نرم شد ،بر پشت سیمرغ سوار شد و به پایین کوه نزد پدرش آمد سام ازخ وشحالی فریاد کشید ود ستان را در آغوش گرفت وازاو خواست تا او را ببخشد به دستور سام لباسی زیبا بر تن دستان پوشاندند و او را « زال زر »نامیدند . وقتی آنها به زابلستان رسیدند مردم با شادمانی شیپور زدند و بر طبل ها کوبیدند و هفت روز و هفت شب به جشن و سرور پرداختند.

داستان های شاهنامه...

ما را در سایت داستان های شاهنامه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:22

صفحه بندی