سوگ سیاوش

خرید بک لینک

سیاوش از پدرش کاووس شاه اجازه گرفت و به مقابله با سپاه دشمن رفت . او تمام لشکریان دشمن را تار و مار کرد و چنان ترسی در دل سپاه دشمن انداخت که آنها تقاضای صلح از سپاه سیاوش کردند و از وی امام خواستند . سیاوش تقاضای آنها را قبول کرد. خبر به گوش کاووس شاه ایران رسید او از کار پسرش بسیار ناراحت شد و به سیاوش نامه نوشت که فورا به دشمن حمله کن و سپاهیان آنها را از بین ببر . اما سیاوش به حرف پدر اعتنایی نکرد وبه عهد و پیمانی که بسته بود وفادارم اند سیاوش لشکر خود را ترک و به سرزمین توران رفت افراسیاب وقتی از آمدن سیاوش با خبر شد و به وزیرش پیران دستور داد به استقبال سیاوش برود و او را با حترام به دربار بیاورد وقتی سیاوش به دربار آمد افراسیاب او را در آغوش کشید و به او گفت ای شاهزاده بدان اینجا خانه ی توست و مردم توران خدمتگزار تو هستند هر روز که می گذشت مهر و محبت افراسیاب به سیاوش بیشتر می شد تا جایی که دخترش فرنگیس را به همسری او در آورد . همچنین قسمتی از خاک توران را به سیاوش داد تا در آنجا پادشاهی کند . سیاوش آن قسمت ازخاک تورا به شهری بسیار زیبا مبدل کرد همه از دیدن ساختمان های زیبا،خیابان ها و باغ های زیبایش تعجب کردند سیاوش نام این شهر را سیاوش گرد گذاشت . برادر افراسیاب گرسیوز نام داشت او از دیدن محبوبیت سیاوش خشمگین بود آتش حسودی و دشمنی گرسیوز روز به روز شعله ورتر می شد بالاخره تصمیم گرفت هر طور شده سیاوش را از بین ببرد او به افراسیاب گفت ای برادر ساده نباش سیاوش یک ایرانی است او با پدرش آشتی کرده و نیز با پادشاهان روم و چین هم پیمان بسته و با آنها در ارتباط است او در فکر نابودی سرزمین ماست. حرف های گرسیوز باعث شد افراسیاب نسبت به سیاوش بدگمان شود. به همین دلیل گرسیوز را مامور کرد تا از نقشه های سیاوش سر در آورد. افراسیاب به گرسیوز گفت به سیاوش گرد برو و به سیاوش بگو دل شاه برای دخترش و دامادش تنگ شده و میخواهد شما را ببیند به شهر ما بیا و چند روزی در کنار ما باش .

 

گرسیوز که فرصت را مناسب دید تصمیم گرفت کاری بکند که سیاوش بترسد و با او به دربار افراسیاب نیاید وقتی گرسیوز به سیاوش گرد رسید ، سیاوش به استقابل او رفت و از حال شاه پرسید . گرسیوز به دروغ به سیاوش گفت برادرم به تو بدگمان شده و تصمیم دارد تو را بکشد چند سال پیش به برادرم(غریث بدگمان شد و او را کشت.

حالا هم مرا فرستاده تا تو را نزد او ببرم تا نابودت کند. تو بسیار مهربان هستی و من نمی خواهم تو از بین بروی . حالا هم همراه من نیا. نامه ای بنویس ود وستی خود را به او اعلام کن من هم می روم و با او حرف می زنم تا بتوانم شکش را نسبت به تو برطرف کنم .

سیاوش قبول کرد بدین ترتیب گرسیوز نزد افراسیاب برگشت و این بار بیشتر بدگویی سیاوش را کرد افراسیاب بیشتر ترسید و مطمئن شد حتما نقشه ای در سر سیاوش است که نزد او نیامده به این ترتیب افراسیاب دستور جنگ با سیاوش را صادر کرد

گرسیوز فرستاده ای نزد سیاوش فرستاد و به او پیغام داد که فرار کند سیاوش ماجرا را برای فرنگیس تعریف کرد فرنگیس به او گفت به ایران برگرد و جانت را نجات بده سیاوش به راه افتاد اما لشکر افراسیاب به او رسیدند و راهش را بستند

تمام همراهانش را کشتند و او را زخمی کردن لشکریان افراسیاب بدن زخمی سیاوش را به سیاوش گرد بردند و در آنجا او را کشتند وقتی خون سیاوش به زمین ریخت در همان جا گیاهی روئید که به سیاوشان معروف است

همان لحظه زمین و آسمان تیره و تار شد و مردم فهمیدند این سیاهی به خاطر کشت سیاوش بی گناه است .

داستان های شاهنامه...

ما را در سایت داستان های شاهنامه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1402 ساعت: 22:22

صفحه بندی