
وقتی کودک به دنیا آمد تنش مثل نقره و موهایش مثل برف سفید بود . سام و همسرش از این موضوع بسیار ناراحت شدند و تصمیم گرفتند تا کسی نفهمیده به جایی ببرند که چشم هیچ کس به آن پسر نیفتد. به فرمان سام دو مرد شبانه نوزاد را از شهر بیرون بردند آنها کودک را روی سنگی پایین کوه البرز گذاشتند و برگشتند . کودک بی گناه دو روز آنجا بود از شدت گرسنگی داشت تلف می شد که روز سوم سیمرغ که برای شکار از آشیانه اش بیرون آمده بود، او را دید. مهر کودک به دل سیمرغ افتاد . سیمرغ طفل را به آشیانه اش برد،به کودک غذا می دادعا...
ادامه مطلب